|
|
|
دارم یاد روزی می افتم که می خواستم پیش شما باشم در این دنیای مجازی...چه پرسه های که زدم..چه رفت و آمدن های..حالا به آخر رسیدم..واین مثل خوره روحم را می خورد..
پس برای همیشه
خداحافظ
خداحافظ
خداحافظ
خداحافظ
خداحافظ
خداحافظ
خداحافظ
خداحافظ
|
|
|
|
|
پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1387 | |
|
|
| |
|
|
اینجا همه چیز وجوددارد ..یعنی در همه چیزخودم دارم زندگی می کنم.همه چیزکه هست....کاغذهای سفید..کاغذهای آبی..کاغذهای قرمز...وگاهی هم کاغذهای که شبیه تو هستند...تو را خط خطی کرده ام..روی تو که کاغذبودی ..شماره تلفنت..آدرس پستیت...شماره ماشینت..وسیگارهای که باتو ..دود کردم..حالا دارد برف می بارد.. سفید شده است ومن درسفیدی برف ها زندگی می کنم..در سفیدی کاغذی که تو هستی..برفک من
|
|
|
|
|
جمعه بیست و نهم آذر 1387 | |
|
|
| |
|
|
|
خودم را آماده کرده ام که بدون هیچ مقدمه ی بنویسم/بنویسم برای دلتنگی که شاید هیچ نباشد اما آزاد می شوم از این همه بدبختی ذهنی که این روزها خودش را ریخته توی زندگی ام ..موبایل را گم کرده ام..ماشینم تصادف کرد..خانه ام را هنوز نساخته ام/ساخته ام تعمیراتش مانده است..اما همچنان با دوچرخه ..دوچرخه سواری می کنم ..بی هدف ترازهمیشه ..به امیدزنگ خوردن تلفن قرمزی که الان روبه روی من است...زززززززززنننننننننننننگ
|
|
|
|
|
چهارشنبه بیست و نهم آبان 1387 | |
|
|
| |
|
|
|
هوا سرد است..من هستم با تو وچندنفر دیگر که درتو گم شده اند..تو در هیچ فکری خودت راه می روی ومن درهیچ فکری تو...سرما آن قدراست که چای هم جواب نمی دهد..من خداحافظی میکنم...ودرون دست هایم عطر دست های تومی ماند..حال من تورا با خودم دارم..در ذهنم به تو فکر میکنم..هنگام را رفتن تو با من قدم می زنی...پاییز تمام می شود وزمستان می آید..یک شب زمستانی دیگر همدیگر را درنفس های هم گم می کنیم..توگم می شوی ومن دربه در تو ..زمستان هم تمام می شود..اصلا همه چیزتمام می شود..وقتی تو نباشی یعنی همه چیز تمام است..اما تو که باشی هیچ چیز تمامی ندارد....یک سالی گذشت و انگار هزاران سال گذشته باشد..تورا دریک روز خوب بهاری پیدا کردم..توبا بهار بودی..بهار را کنار زدم ودر گرمای نفس هایت به حرف زدن رسیدیم...چقدر دل نگران همدیگر شدیم..ومن چقدر درحرف های تو آرزوهای خودم را دنبال می کردم..تو بودی ..زندگی بود..گریه هایم بود..ودوست داشتن تو..تا مرگ...حالا که باز دارم این ها رامی نویسم تو نیستی و زمان لاک پشت تر ازهمیشه می گذرد...من گریه می کنم شب ها..وتو دورتراز همیشه می شوی...
|
|
|
|
|
چهارشنبه یکم آبان 1387 | |
|
|
| |
|
|
برزخ شده ام دراین ساعت های که می گذرند .اسمم را تکرار می کنم ...اما هیچ کس این تکرار را نمی فهمد ..تکرار در بی تکراری.تکرار دربغضم ..تکرار درجابه جایی..تکرار در نیامدن های تو..
|
|
|
|
|
شنبه بیست و هفتم مهر 1387 | |
|
|
| |
|
|
کجایی دلم...دل تنگ صدای آشناست...صدای که از سمت تو می آید و به سمت من برگشت می خورد.تونیستی وزمان لاک پشت بار می گذرد..چگونه از تو بگویم..از دل تنگی هایم که هر شب در اتاق تاریکم می آیند سراغم..این تلفن قرمز به درد چی چیزی می خورد ..وقتی که زنگی نمی خورد..باچای و سیگارم تنها هستم..
|
|
|
|
|
سه شنبه دوم مهر 1387 | |
|
|
| |
|
|
|
گاهی دو نفر در گیر رابطه عاطفی میشوند.. ..آنطورکه باید ازاین رابطه احساس امنیت ُ آرامش نمیکنند بدنبال این حس ناخوشایندُ یکی ازاین دو نفر تصور میکند که دیگری قصد خیانت به او را دارد ودیگرماننند گذشته به او وفادارنیست. گاهی هم فکرمیکند این این بی وفایی اتفاق افتادهُ وطرف مقابل با فرد دیگری رابطه عاطفی برقرارکرده است.
ازاین لحظه به بعد هجوم افکارناخوشایند اورا به آدم شکاکی تبدیل میکند واختلال سوءاستفاده ازنوع حسادت دراو بیدارمیشود وتاحدی که میتواند اورابه مرز جنون رساند.
تکلیف چیست وچه باید کرد؟ 
|
|
|
|
|
پنجشنبه هفتم شهریور 1387 | |
|
|
| |
|
|
|
من دارم به اشک های صبح تونگاه می کنم ..اشک های که با آفتاب طلوع می کندومثل شمع تاغروب آب می شود...پس به پاس داشته آن اشک ...دوستت دارم

|
|
|
|
|
پنجشنبه دهم مرداد 1387 | |
|
|
| |
|
|
|
امروزه در دنیایی زندگی....... میکنیم که عوامل اقتصادی وپیشرفتهای روزافزون فناوری لحظه به لحظه منجر به
تغییرو تحول شرایط شغلی ما میشود ................پذیرفتن هر تغییری به خصوص در زمینه کار نیازمند فراگیری مهارتهای
خاصی است................
گاه این تحولات شغلی چنان عمیق هستند که تمامی جنبه های زندگی فردرا نیز تحت
تاثیر قرار میدهد................
ازاین رو پذیرش شراط جدید وهمسویی با انها مرهون اعتماد به نفس وبرخورداریاز
روحیه ای پذیراو گشاده خواهد بود.
|
|
|
|
|
چهارشنبه نوزدهم تیر 1387 | |
|
|
| |